
زهرا به همه دلداری داد و گفت که آقا مهدی خودش این را خواسته…اما زانوهایش سست شده بود، یک باره به یاد حضرت زینب افتاد… اشک روی گونههایش جاری شد و زمزمه کرد: شما را چه کسی دلداری داد؟
زهرا به همه دلداری داد و گفت که آقا مهدی خودش این را خواسته…اما زانوهایش سست شده بود، یک باره به یاد حضرت زینب افتاد… اشک روی گونههایش جاری شد و زمزمه کرد: شما را چه کسی دلداری داد؟